خرید بک لینک
ببین گوش کن این چیزی که می خواهم بگویم خیلی مهم است. آن روزهای چهارسال پیش، آن موقع ها که من پانزده ساله بودم، یک نوجوان احمق ساکت ترسو، شاید بهترین حادثه ای که خدا می توانست سر راه من بگذارد شما بودید. نمی دانم چطور شد که انقدر خوب؟ شانس نه، دلم می خواهد بگویم خواست خدا بوده که آدم هایی این طور جورِ هم را بنشاند کنار هم. در این چهار سال، با هم سرودیم، هم آواز شدیم، نزدیک تر شدیم، لبخند زدیم، هم

برچسب: خیار,درازه,موزم,همین, نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 23:36

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 23:36

آفتابا٬ چه خبر؟

این همه راه آمدهای٬

که به این خاک غریبی برسی؟

ارغوانم را دیدی سر راه؟

مثل من پیر شدهست؟

چه به او گفتی؟ او با تو چه گفت؟

نه ٬ چرا میپرسم.

ارغوان خاموش است.

دیرگاهیست که او خاموش است.

آشنایان زبانش رفتهند.

ارغوان ویران است

هردومان ویرانیم.




سایه٬ کلن- خرداد ۹۶





برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 23:36

من از روز تولدم میترسم. روز مهمی برای من است. روز حساب کشی از قول و قرارهای یکساله٬ روز حساب پس دادن که چه کردی و چه شد؟ کجای کاری؟ روز تصمیمهای مهم یک سال آینده. از این بابت روز ترسناکیست این سیزده شهریور صاحب مرده. بههمین خاطر سعی میکنم این روز به هیچ وجه خانه نمانم. صبح تا شب توی خیابان راه میروم٬ به جاهایی که نرفتهام٬ جاهایی که دوست داشتم بروم٬ جاهایی که دوستشان دارم. گاهی هم چند ساعتی

برچسب: سنبل٬, نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 1:06

اندرو مارتین عزیز٬ از آنجایی که تو اسمی نداری٬ تو را به این نام صدا میزنم. الان ساعت کمی مانده به نیمه شب و شروع یکشنبه است. من ایستادهام جلوی آینهی دستشویی و تو را میخوانم. متوجهی که این کاری معمولی در آداب انسانی نیست.. درواقع معنیاش این است که قایم شدهام در تنها جایی که کسی به روشن بودن چراغش در نیمهشب معترض نمیشود. در واقع٬ معنیاش این است که برای خواندن حرفهای تو به احمقانه ترین

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 3:18

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: اولین,نوزده,سالگی, نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 3:18

آیا ما سزاوار بودیم

تمام خیابان را در باران برویم،

و در انتهای خیابان،

کسی در انتظار ما نباشد؟

احمدرضا احمدی

خ. کی میرسیم به آخرش؟

ا. تو خیلی به نتیجه اتکا میکنی خورشید.

برچسب: درازنای,اندوهان, نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 11 شهريور 1396 ساعت: 7:56

داره تموم میشه.. حواست هست؟


خ. دور شو دوشنبه٬ نیا٬ نیا.

خ. شبان نیره امیدم به صبح روی تو باشد..

و قد تفتش عین الحیوه فی الظلمات


برچسب: سرگردون,شهریوری, نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 6:23

اصلا ما با اختلاف نظر زادهایم. تقریبا هرچیز که او بگوید من مخالفم و اگر نباشم حتما یک جوری میگویدش که مخالفش بشوم. داستان هم کهنه ست٬ از زمان کودکی های من٬ یا پوریا٬ یا درواقع همهی بچههای کوچکتر از او در فامیل. چشممان به او بود همه. حرفهایش حرف ما میشد. علاقهمندیهایش سلیقهی ما بود. چرا؟ چه میدانم. شاید چون نوه بزرگه بود. شاید چون یک کتابخانه ی غولآسا (در نظر بچهسال ما) داشت با همه

برچسب: دهنتو,ببند, نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 1:43

صفحه بندی